X
تبلیغات
قصّه گو - سفرنامه روسیه -مسکو قسمت اول ( پارک ودنخا - خیابان آربات )
تاريخ : شنبه چهاردهم مرداد 1391 | 0:42 | نویسنده : مهتاب چهارطاقي

دوستان عزیزم بالاخره بعد از سفر به پهناورترین کشور جهان،با کوله باری از تجربه برگشتم به خانه خودم. انگیزه من از این سفر دیدار از کشوری بود که پس از گذر از صدها سال دوران پادشاهی، سالها زیر سایه کمونیسم نفس کشید تا اینکه در طی جنگی سرد از هم فروپاشید و حالا دارد ذره ذره از کمونیسم فاصله میگیرد و به سوی نظام سرمایه داری پیش میرود. روسیه یکی از ده کشوری بود که من تمایل داشتم هر روزی شده به آنها سفر کنم از آنجاییکه اخذ ویزای آن آسانتر از سایر کشورهای اروپایی است مصمم شدم تا هرچه زودتر به آنجا بروم. هشت روز در دو شهر بزرگ روسیه «مسکو و سنپترزبورگ» پرسه زدم به موزه ها، کاخها، فروشگاهها، پارکها، گورستانها، کلیساها، دیر و صومعه ها و هرجای دیگری که فکرش را کنید سرک کشیدم، مقدار زیادی غصه خوردم و در نهایت کوله ام را پر از تجربیات تازه کردم و برگشتم. روسیه را زیبا دیدم زیباتر از آنچه که فکرش را میکردم با مردمی به ظاهر سرد ولی عمیقا" مهربان که در عمق صد متری زمین هم کتاب را از خود جدا نمیکنند و ساعتها در صف موزه ها به انتظار می ایستند و گنجشکها و سنجابها در پارکها بدون هراس از دستشان غذا میخورند. حالا میخواهم شما را با خودم به سرزمینی تازه ببرم پس اگر مایلید همراه من شوید

در ظهر غم انگیز چهارشنبه 28 تیرماه به اتفاق همسرم جواد در حالیکه بچه ها را به مادربزرگ و پدربزرگشان سپرده بودیم گنبد را به قصد تهران ترک کردیم. لحظه وداع وقتی که دیدم بچه ها سر ریختن آب پشت سرمان با هم دعوایشان شده و سطل را به زور از دست هم میکشند بغض گلویم را گرفت و در لحظه ای که ماشین آخرین پیچ را رد کرد و من برگشتم و دیدم هنوز بوسه هایشان را به سمت ما فوت میکنند بغضم ترکید و زار زار زدم زیر گریه و این حس در تمام مسیر تا تهران همراه من بود تا لحظه ای که هواپیمای ما ساعت 3.55 دقیقه بامداد از تهران پرواز کرد و من در آن لحظه انگار از همه تعلقات زمینی ام دل کندم و کمی آرام شدم. ما با خط هوایی ایرفلوت و هواپیمای ایرباس پریدیم و حالا که ساعت هفت صبح است داریم در فرودگاه شرمیتوا مسکو فرود می آییم زیر پایمان هرچه میبینیم سبزینگی است. کشتزار و مرتع و رودخانه ای پیچ در پیچ محصور در جنگلی از درختان برگ سوزنی. انگار مسکو را توی جنگل ساخته اند حالا کمربندها را ببندید داریم فرود می آییم

لیدر ما در فرودگاه منتظر است که ما را سوار اتوبوس کند و راهی شهر شویم. بدی سفر با تور همین است که وقتی صبح زود به مقصد میرسی یک نصف روز را توی خیابانهای شهر سرگردانی تا ساعت سه بعد از ظهر که هتل را تحویل بگیری و حالا اگر این وسط برنامه تور هم بازدید و خرید در فروشگاه «مگا» باشد که دیگر نور علی نور میشود آنهم زمانیکه هنوز دلارها را تبدیل به روبل نکرده ای و نصف غرفه های فروشگاه هم هنوز باز نشده و از صرافی هم خبری نیست. تنها کاری که میشود کرد تماشا کردن کالاها و قیمتهای سرسام آورشان است. این وسط عروسکهای گل منگلی که صنایع دستی روسیه به حساب می آیند بیشتر از همه جذبم میکنند

 

با یک نگاه اجمالی درمیابیم که قیمت مایحتاج اولیه مثل نان و گوشت و آب و شراب (که برای روسها حکم آب را دارد ) به نسبت کالاهای لوکس مثلا" یک گلدان زینتی بسیار ارزانتراست به نظرم سیاست براین بوده تا مردم ضمن اجتناب از مصرف گرایی از پس مایحتاج زندگی بربیایند و در این میانه هرکس طالب لوکس گرایی است باید تاوانش را هم بدهد.این عروسکهای خوشگل که سوغات و سمبل روسیه به حساب می آیند «ماتروشکا» نام دارند در اندازه ها و طرحهای گوناگون که بدجوری هوس تصاحبشان توی دل آدم می افتد

 

طرفهای ساعت 11 همه اعضای تور از فروشگاه خارج و به سمت هتل میرویم هتل ما در شمال شرقی مسکو واقع است همینکه به هتل میرسیم فی الفور نقشه مسکو و مترویش را میگیریم بعد در فاصله تحویل گرفتن اتاق از فرصت استفاده کرده و برنامه امروز عصر را ترتیب میدهیم بلافاصله بعد از تحویل گرفتن هتل توی اتاق آدرس دو نقطه که نه جزو گشتهای تور است نه گشتهای آپشنال، روی نقشه مترو پیدا میکنیم و بعد از استراحتی مختصر مسکو گردی را از آنجا شروع میکنیم. مهام و بهاره زوج جوانی هستند که با تور به ماه عسل آمده اند. آنها نیز که زوجی ماجراجو به نظر میرسند در این گشت همراه ما هستند اولین جایی که انتخاب کرده ایم «پارک ودنخا» است که به فواره ها و مجسمه های طلاییش معروف است

 ودنخا (V.D.N.KH) که مخفف «نمایشگاه دستاوردهای اتحاد جماهیر شوروی» است، پارک و  نمایشگاه زیبایی است که در سال 1939 به منظور عرضه محصولات کشاورزی افتتاح شد و بعد از انحصار کشاورزی خارج و به تمامی محصولات اختصاص یافت.

 

برای رسیدن به پارک باید از عمارتی طاق مانند عبور کرد که در بالاترین قسمتش مجسمه زن و مرد دهقان قرار دارند این مجسمه نمادی از کمونیسم ( در حمایت از طبقه کارگر) است که در بسیاری از نقاط مسکو دیده میشود جالب است که بعد از روی کار آمدن کمونیسم در روسیه هیچکدام از نمادهای پادشاهی تزارها از بین نرفته همچنین بعد از فروپاشی شوروی و از بین رفتن کمونیسم هنوز نمادهای کمونیستی در همه شهر زنده و جاریست و نه مردم نه دولت هیچکدام سعی در محو گذشته خود نکرده اند بلکه آن را چه خوب و چه بد به عنوان بخشی از تاریخ خود پذیرفته اند

 

دورتا دور پارک ساختمانهایی با معماری زیبا و گچبریها و مجسمه هایی در ستونها و سردر و دیوارها دیده میشود که هر کدام نمایشگاهی اختصاصی است و ما به دلیل کمبود وقت فقط نمای بیرونی آنها را از نظر میگذرانیم. استخر وسط پارک با آن مجسمه های طلایی دورش، عصرها با رقص فواره ها شکوه و زیباییش چند برابر میشود.و چه فضای سبزی و چه آرامشی و چه شکوهی و چه صحنه ای وقتی بغض آسمان میترکد و همه بدو بدو دنبال سرپناهی میگردند.

 

در راه خروج از پارک ساختمانی کج در رأسش موشکی رو به آسمان چشممان را میگیرد به محوطه اش میرویم گویا موزه فضایی مسکو است و چه ساختمان عظیمی است حیف که مثل همه موزه ها فقط تا ساعت 6 باز است و در این ساعت فقط میشود از نمای بیرونی اش دیدن کرد

 

روی دیوارهایش مجسمه آدمهایی است که با چکش و داس چرخ صنعت را گرداندند و گرداندند تا روزی که داس و چکش،آنها را به ستاره که نماد فضا است رساند واز آن مجسمه های روی دیوار  آخرین نفر یوری گاگارین است که دارد از پله های سفینه بالا میرود. در محوطه موزه مجسمه های نیم تنه زیادی به چشم میخورد که نمیدانم کیستند شاید آنها اولین فضانوردان تاریخ که روسی بودند باشند. مجسمه بزرگ طراح و سازنده این موزه هم جلویش قرار دارد. باران سر ناسازگاری دارد و هر لحظه میبارد و در اندک زمانی بند می آید

 

اصولا باران در مسکو چیزی نیست که بتوان آن را جدی گرفت همین امروز چهار پنج بار باریده و خیلی زود بند آمده بهترین کار پناه بردن به مترو است و رفتن به خیابانی که از اینجا دور است و چه بسا آسمانش صاف و آفتابی. ما به ایستگاه مترو در همین حوالی پناه میبریم تا به خیابانی که به شانزلیزه مسکو معروف است برویم.«خیابان آربات» یا «شانزلیزه مسکو» زیباترین خیابان مسکو است که تار و پودش را با هنر بافته اند. خیابانی سنگفرش با ساختمانهای قدیمی زیبا و گاهی عجیب و غریب و هنرمندانی که بساطشان را پهن کرده اند و به رهگذران عرضه میکنند

 اینجا خیابان آربات قدیم است جایی که برای همه هنرمندان و هنرجویان امکان عرض اندام وجود دارد از جوانانی که به موسیقی راک علاقه مندند تا آنها که آهنگهای کلاسیک را ترجیح میدهند و برای این ویولونیست ماهر که آهنگ معروف «باله دریاچه قو » را اینقدر زیبا و سوزناک مینوازد

 

اینجا خیابان هنرمندان خیابانی است گاهی دختری روی چهارپایه مینشیند و میشود مدل نقاشی یک طراح جوان که میخواهد خرج تحصیلش را درآورد و میخواهد به هنرش ادامه دهد و این تابلوی زیبا خلق میشود و اینگونه هنر دوام می آورد و هنرمند از هنرش ارتزاق میکند و هنر در روح آدمها رسوخ میکند و در قلبهاشان جاری میشود

 

اینجا برای یک دلقک هنرمند هم جا پیدا میشود و برای یک جوانی که با کف و صابون حبابهای غول پیکر میسازد و به هوا میفرستد اینجا هنرمند مورد ستایش است. هر چیزی هم که مردم را به شادی و وجد می آورد هنر محسوب میشود و همه مردم خود را ملزم به حمایت از آن میدانند. رهگذران اندکی می ایستند از زیر حبابها عبور میکنند گاهی آنها را میگیرند و میترکانند بعد در حمایت از هنرمند سکه ای در کاسه اش می اندازند و میروند

 

خیابان آربات به جز هنرمند، فروشگاههایی دارد که صنایع دستی در آنها عرضه میشود و قیمتش هم به نسبت فروشگاههای دیگر ارزانتر است سورپرایز این خیابان هم خانه الکساندرپوشکین شاعر معروف روسیه است که امروز تبدیل به موزه شده (راجع به آن در پستهای بعدی خواهم نوشت) در انتهای خیابان آربات یکی از ساختمانهای زیبایی که به هفت خواهرون معروفند وجود دارد و ساختمانهای زیبا و عجیب و غریبی که آدم را به دنیای قصه ها میبرند

 

ساعت ده شب است و از تاریکی هیچ خبری نیست تنها سرما است و خستگی که ما را از ادامه راه منصرف میکند آربات را با همه زیباییهاش، با سنگفرش خیس باران خورده اش، با ملودی ملایمی که در بک گرند همه آن تصاویر زیبا حضور دارد، با کافه های خوشگلش، با آدمهای شادش، با سکه هایی که توی کاسه ها و قابها میریزند ترک میکنیم. ویولونیست هنوز دارد باله دریاچه قو را مینوازد و چه سوزی دارد و من میایستم به نگاهش. بعد سکه ای توی کیفش می اندازم و دور میشوم.

 

همراه من باشید ادامه دارد.



  • اس ام اس عاشقانه
  • ایران موزه